تبليغاتX
صدای پای بارون
صدای پای بارون
سلام.ساعت ۲:۴۸ دقیقه نصف شبه.فردا تحویل پروژه طرح داریم و کلی کارامون مونده.همه خوابشون میادو چرت می زنند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 2:51  توسط نسا  | 

باور نکن تنهایی ات را..................من در تو پنهان ام تو در من..........



از من به من نزدیک تر تو....................از تو به تو نزدیک تر من...............



باور نکن تنهایت را ..........................ما یک دل و یک حرف داریم.........

ما در عبور از کوچه عشق............. بر دوش هم سر میگذاریم............

دل تاب تنهایی ندارد..................باور نکن تنهایی ات را ........................

هر جای این دنیا که باشی ................من با تو ام تنهای تنها..............

من با تو ام هر جا که هستی..........حتی اگر با هم نباشیم...............

حتی اگر یک لحظه یک روز با هم در این دنیا نباشیم.........................
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 10:45  توسط نسا  | 

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 20:2  توسط نسا  | 

مرداب:رها شده از تلاطم دریا.گوشه نشینی.آرامش

مرداب:میزبان مهمانان فصلی از راه دور.خانه پراز آرامش لاک پشت.قورباغه وماهی

مرداب:زیبایی.نیلوفر.تمشک.نیزار

مرداب:سمفونی زیبای قورباغه ها.

مرداب:آرامش ماهیگیر

مرداب:.........

کانسپتم بالاخره پیدا کردم.سایتم کنار مرداب.منم میخوام از خود مرداب ایده بگیرم.مرداب یعنی یه خونه دنج واسه همه.یه خونه که پر آرامش.یه خونه که همیشه پرنده ها از جاهای دور میان و بهش سر میزنند.یه خونه که پر زیباییه.پر محبت.پر نیلوفر.


کشاورز و ماهیگیر

روزی کشاورز از ماهیگیر پرسید پدرت چه کاره بود؟.... ماهیگیر گفت او هم یک ماهیگیر بود که ۲۰ سال پیش در دریا کشته شد.... کشاورز پرسید پدربزرگت چه کاره بود؟..... ماهیگیر گفت او هم ماهیگیر بود که ۳۵ سال پیش در دریا غرق شد....

کشاورز به او گفت اگر من جای تو بودم هرگز به دریا نمی رفتم....

سپس ماهیگیر از کشاورز پرسید پدرت چه کاره بود؟.... کشاورز گفت او یک کشاورز بود که در سن ۸۰ سالگی در خانه درگذشت..... ماهیگیر سپس پرسید پدربزرگت چه کاره بود؟....کشاورز گفت او هم تمام عمر سر زمین کار کرد و در کهنسالی در خانه مرد.....

سپس ماهیگیر به او گفت اگر من جای تو بودم هرگز به خانه نمی رفتم....

.......................

 پس دل به موج دریا باید سپرد.....

 


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 1:40  توسط نسا  | 

سلام.این عکس طوطیمه.خیلی حرف میزنه.مثلا میگه:ای بچه ها من طوطی ام دوست شما.اسم تمام افراد خانواده را هم صدا میزنه.خیلی باهوشه.صلوات می فرسته.مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل هم میگه.گاهی وقتا هم عصبانی میشه و داد میزنه وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای.شلوغ نکن!!!!!!!!!!!!!من خیلی دوست داره.منم خیلی دوسش دارم.الانم خیلی دلم واسش تنگ شده

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 19:29  توسط نسا  | 

موضوع طرح (۲) طراحی یه واحد مسکونیه.یه خونه که تو رویاهامون همیشه آرزوی داشتنشو داریم.

امروز مطالعاتمون تحویل استاد دادیم.استادازمون سوال می کرد که چه نتیجه ای از مطالعاتمون گرفتیم.از چند تا از بچه ها نظرشون پرسید.

واقعا اون خونه آرمانی چه ویژگی باید داشته باشه که فکر همه رو به خودش مشغول کرده.یه خونه

که وقتی داخلش میشی همش آرامشه.یه خونه که بتونه ما رو به کمال برسونه.شاید بپرسید مگه میشه؟خونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

آره میشه.فاصله انسان تا آرزوهاش فقط یه قدمه.پس بیایم اولین قدمو بذاریم.

استاد همیشه میگه:از تو حرکت.از خدا برکت.

استاد میگفت باید آدرس این خونه رو به خودتون بدید تا بتونید پیداش کنید.

من خود به خود یاد شعر سهراب افتادم که میگه:

خانه دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
"نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از باغ خدا سبز تر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در می آرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمان می مانی
و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او می پرسی خانه دوست کجاست؟

آره .واسه پیدا کردن این خونه باید راه زیاد ی رو طی کرد.آخرشم کسی آدرسو پیدا میکنه که به قول سهراب از لانه نور جوجه برداره.مسیری که باید نور ببخشی به تاریکی واز کوچه های سبز خدایی عبور کنی.تا بتونی به بلوغ فکری برسی.و صادقانه عاشق بشی.ولی یادت باشه که برای پیدا کردن لانه نور حتما باید از اون کاج بلنده بالا بری.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 1:28  توسط نسا  | 

سلام به دوستای گلم.ممنون از اینکه اینقدر وبلاگمو تحویل می گیرید.میدونم دل همتون واسم تنگ شده.

هفته پیش رفته بودیم یه روستایی به اسم فرومد.خاطره قشنگی بود.گفتم واستون تعریف کنم شاید دلتون خواست شما هم برید.

فرومد اسم روستاییه نزدیک سبزوار.که یه مسجد جامع قدیمی داره مال زمان سلجوقیان میشه.ما هم با راهنمایی استاد این مسجد واسه پروژه معماری اسلامی انتخاب کردیم.استاد هم قول داد تا کمکون کنه.تا اونجا ۲:۳۰ راه بود.

استاد هم زنگ زد به دهدار فرومد تا جایی رو واسه اقامتمون در نظر بگیره.

خلاصه اینکه صبح پنج شنبه راه افتادیم.

وقتی رسیدیم اول رفتیم پیش دهدار .او هم یک خوابگاه شبانه روزی بهمون معرفی کرد.خوابگاه بچه هایی که از روستاهای دیگه می اومدند تا اونجا درس بخونند.

یه اتاق خوابگاه به ما دادند.من.زهره.مینا.افسون و مهرناز

بچه های خوابگاه خیلی مهربون بودند.ما رو به جمعشون دعوت کردند.یکی از دخترا شروع کرد به خوندن شعرهای محلی.خیلی شب پر خاطره و قشنگی بود.خوابگاه یه حیاط بزرگ و خاکی داشت.نمی دونید آسمون شب چقدر قشنگ بود.پر ستاره. انگارتو عمرم اون همه ستاره ندیده بودم.هممون خیره شده بودیم به آسمون.خیلی قشنگ بود خیلی.

صبح رفتیم تو روستا.محصول عمده مردم روستا فلفل قرمز و انار بود.زهره از یکی از خانم های روستا سوال کرد که از کجا می تونه رب انار بخره؟او هم ما رو به خونه خواهرش برد تا رب بخریم.یه خونه کاهگلی بود با دیوارهای کوتاه.یه حیاط کوچیک هم داشت.یه گوشه حیاط هم قابلمه رو آتیش گذاشته بودندو کاچی می پختند.خانومه گفت هم بزنید تا حاجت بگیرید.ما هم یکی یکی نیت کردیم و غذا رو هم زدیم.

تو باغچشون پر فلفل بود.فلفلارو چید و داد به من.بچه ها هم داشتند رب هارو می چشیدند تا انتخاب کنند.تو یه سینی هم زرشک گذاشته بودند تا خشک بشه.من هم که خیلی زرشک دوست داشتم دعا میکردم بهم تعارف کنند.بالاخره دعام مستجاب شد.تو عمرم زرشک به اون خوشمزگی نخورده بودم.خانومه یه عالم زرشک بهم داد.خیلی خوش گذشت.

 بعدرفتیم مسجد.خیلی قشنگ بود.گچکاریهاش که حرف نداشت.شروع کردیم به عکس گرفتن و جمع آوری اطلاعات.لیدر اومدو کلی راهنماییمون کرد.هر چی از مسجد بگم کم گفتم.توصیه می کنم خودتون یه سر برید فرومد.

راستی این روستا یه شاعری داره بنام ابن یمین فرومدی که مقبرش نزدیک مسجد جامعه.

یه سایتی هم پیدا کردم که مربوط به فرومده.یه سری بزنید ضرر نمی کنید.

http://www.foroomad.blogfa.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 11:40  توسط نسا  | 

یه سلام گرمی دارم که می لرزونه صداتو

                                         دریای سخاوتم من پرکن از من کوزه هاتو

حس دستای غریبم حس گندم و برنجه

                                       خونم از خاک و سبزه دل من صندوق گنجه

آره من شمالی هستم بوی بارون می ده دستم

                                       شهرم از جائیه که دریای پیرش

یادگاری از زمانهای قدیمه

                                   جایی که خواستن و خوشبختی و موندن

 یه آلونک یه چراغ و یه گلیمه

                                          جایی که معجزه ساده بارون

عطر نارنجو می بخشه به تن خاک

                                      جایی که دیدنیه صبح و غروبش

روی ساحل روی ماسه های نمناک

                                           آره من شمالی هستم

بوی بارون میده دستم

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 0:47  توسط نسا  | 

سلام به خدا اول همه.سلام به پاييز،به مهر،به سال تحصيلي جديد،سلام به رمضان ماه خدا،سلام به شاهرود،سلام به خونه جديد.سلام به حياط كوچيك و قشنگش،سلام به شاخه انگورهاي پيچ پيچ.سلام به كفتراي سفيد صاحبخونه.سلام به همخونه ايه جديدم منصوره.سلام به شما

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 14:10  توسط نسا  |